مه 12, 2008

داستان سرکار رفتن خانم و ددر رفتن آقا

Posted in 1, لینک های خفن و باحال و س ک س, موضوعات جالب خواندنی, مطالب پزشکی برای خانم ها, جوک و اس ام اس سک س, خبرهای در گوشی روز, دیدنیها, داستان های جالب, داستان های سک س, داستانهای واقعی ولی باور نکرد, عکس هیکل های قشنگ و س ک س و ملکه tagged در 10:58 ب.ظ. توسط amirab

من تمام زندگیمو صرف هنر های خوشنویسی و قلمزنی و موسیقی کردم وتا 2 سال پیش هم قصد ازدواج نداشتم خانواده ی فرهنگی و خوبی دارم ……….بگذریم توی محل کارم با یه پسر اشنا شدم  خیلی همدیگرو دوست داشتیم اون 3 سال از من کوچیک تر بود ولی اینقدر به هم  نزدیک شده بودیم که این چیزها مهم نبود تمام روز تا شب رو با هم میگذروندیم از تمام شهر با هم خاطره داریم هر جا میخواستیم بریم با هم میرفتیم شب تا ساعت 2 یا 3 یا شاید هم بیشتر…….

بقیه در ادامه مطلب

با موبایل با هم حرف میزدیم اینو هم بگم با هم دعوا و بگو مگو هم داشتیم ولی فقط برای چند ساعت بعد از اون از یادمون میرفت فقط اینو میدونم از بس به همدیگه علاقه داشتیم که هیچ چیز نمیتونست ما رو از هم جدا کنه البته اون شیطنت هم میکرد ولی میدونستم که فقط میخواد سر به سر من بذاره و برام مهم نبود   اینقدر به هم علاقه داشتیم که هر کاری برای همدیگه میکردیم از من خواستگاری کرد خانواده اون هم از دوست داشتن من و اون خبر دار شده بودن  ولی اونا حتی حاضر نشدند منو ببیند و فقط به دلیل اینکه من از اون 3 سال بزرگتر بودم موافقت نکردن که حتی منو ببیند که شاید نظرشون عوض بشه اشک 2 تامون درومده بود ولی اونا موافقت نمی کردن از نظر مالی هم خیلی از ما بهتر بودن در اصل ما یه خانواده از نظر مالی در سطح متوسط بودیم ولی اونا میلیاردر بودن به خاطر همین هم اونا نمیخواستن منو ببیند فکر میکردن که من فقط به خاطر ثروتشون میخواستم پسرشون از چنگشون درارم ولی خدا شاهده که اینطور نبود و من خیلی دوستش داشتم حتی زمانی که شدید با هم دعوامون می شد من می افتادم بیمارستان  خیلی دوست دارم همه اون زمان رو براتون بگم ولی میدونم از حوصله تون جداست تا اینکه به خاطر من از خونشون قهر کرد و رفت خونه ی پدر بزرگش تا 4 ماه این خونه اون خونه بود ولی اونا راضی نمیشدن جوری شده بود که 2 تامون گریه میکردیم و قرص های ارامبخش میخوردیم تا جایی که اون میخواست بیمارستان روانی بستری بشه این در حالی بود که خانوادش حتی یک بار هم سراغشو نمیگرفتند تا جایی که ما هم همش در حال جنگ و دعوا و مرافعه بودیم جوری که ضعف اعصاب گرفته بودیم تو این ما بین هم  یه دختر بود که عاشقش شده بود که دختر دوست بابا اون بود از اون پول دارا و همش بهش زنگ میزد یا اس ام اس میفرستاد ئ ابراز علاقه میکرد و خانوادش میخواستن که با اون از دواج کنه ولی اون میگفت نه من فقط تو رو میخوام من هم خیلی عصبی و ناراحت بودم با هر اس ام اس و زنگی به هم میریختم و گریه میکردم و دعوامون میشد تازگی ها  میدیدم که شبها پشت خطیش میشدم مثلا 1 ساعت یا 2 ساعت … وقتی هم بهش میگفتم میگفت با دوستش بوده میگفتم اخه کدوم دوستته که 2 ساعت باهات حرف میزنه ولی اون منو میپیچوند  تا اینکه موبایلش به علت ندادن بدهی زیاد قطع شد و من برای اینکه در دسترس هم باشیم موبایلمو بهش دادم 1 ماه و نیم دستش بود زنگ میزد بهم و فقط کمی با هم حرف میزدیم میگفت نمیخواد پول موبایل من هم زیاد بیاد شبهه هم همش پشت خطی بودم میپیچوند من هم به هم ریخته بودم حسابی/… اونا هم کنار نمیومدن با من تا جایی که خسته شدم و ازش خواستم که دیگه از هم جدا بشیم برای همیشه دیدم این بار بر خلاف همیشه که گریه و زاری میکرد به راحتی قبول کرد و به فردا صبحش هم موبایلمو برام اورد و چیزی نگفت و رفت ……. حتی یه خداحافظی هم از من نکرد و من خیلی دلم شکسته بود ولی سعی کردم فراموشش کنم  وتا جایی که روز به روز بهتر شدم و از خدای خودم خواستم که منو ببخشه و میدونم که منو بخشید چون یک جریان پیش اومد که فهمیدم که منو بخشیده حالا بذارید از الان بگم که فهمیدم اون یه درغگوی بزرگ بود چند وقت پیش  یه خواستگار داشتم و دوباره سر و کله  ی اون  پیداش شد فهمیده بود دوست دختر جدیدش رو که فهمیدم خیلی دوستش داره فرستاده بود محل کار خواهرم   به دختره گفته بود که ما عکس اون دختر رو پخش کردیم اخه خواهرم عکاسی داره  به خاطر همین هم خواهرم همه چیو بهش گفته بود و دختره گفته که اون الان 2 ساله با اون پسر دوسته …خواهرم گفته چطور ممکنه اخه با خواهر من هم 2 ساله دوسته و ازش خواستگاری کرده  دود از سر دختره بیرون میاد میگه اخه از من هم خواستگاری کرده  اون نه دانشجوهه نه باباش میلیاردره  واون حتی بابای خودش نیست و پدر خواندش میشه و حالا که میفهمه اون یه دروغگوی تمام عیاره و دختر هارو سر کار میذاره و فقط اونها رو برای ……. میخواد.وقتی اینارو فهمیدم اه از نهادم درومد و اونو به خدا  سپردم و از خدا خواستم که جوابشو بهش بده که اینطور با احساسات من بازی کرد والان بیشتر پیش خدای خودم شرمنده هستم  و من موندم یه دنیا عذاب وجدان و احساس گناه و اعصاب خراب به خدا فکر داره دیونه م میکنه اخه من خیلی با ایمان بودم خیلی خدا رو دوست داشتم و همیشه باهاش حرف میزدم ولی اون منو از خدای خودم دور کرد خیلی حالم خراب و داغونه میدونم خدا خیلی بزرگ و بخشنده است چون میدونم منو بخشیده ولی من خودمو نمیبخشم

حالا میخوام اینو بگم تورو به خدا  دختر خانومای عزیز گول نخورید  چنان اون خودشو به من شناخته بود که فکر میکرد اگه یه مرد تو دنیا وجود داره که جوانمرده اونه ولی دیدی چی به سر من اورده بودحالا هم فهمیدم اون دختر هم ولش کرده و رفته و میدونم که واقعا می مرده برای اون دختره و حتی نمیتونه یک ثانیه هم ازش جدا باشه ولی اون هم به سزای کارش رسیده و دختره ولش کرده و رفته

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: